ز ی ن ب

 
	</p>
	<div align=
 

سر رسيد اينجا هم تمام شد...

 

هر کس بهايی می پردازد.

بعضی ها بهای رفتن... بعضی ها بهای ماندن.

بعضی ها دلشان را می گذارند و می روند.

بعضی ها می مانند بی دل بستن.

بعضی ها دل می کنند و ميروند.

بعضی ها می مانند چون نمی توانند دل ببرند.

از همه و همه اينها  بارها و بارها نوشتم .

ولی من.. خودِ من ...

هنوز که هنوز است تکليفم را با اين دل نمی دانم...

اگر پا گذاشتم به دنيای شما!

اگر شريکتان کردم در دنيای خود!

همه از سر تنهايی و سکوت زندگی ام بود...

من کی با شما سخن از عشق گفته ام؟

هر چه بود قصه همان دل بود که تکليفش را نمی دانم...

 

حالا فقط اميدوارم، فقط اميدوار...

انگشتانم تير می کشند.

از رو نويسی خسته ام.

                                                     خداحافظ 

زینب

 

 

 

                   

                   گريه تقدير ما نبود

                  تو

                 زود سفر کردي.

زینب

 

رای من... دل من..


من دلم می خواهد به کسی رای بدهم که کنارم ننشیند اما دست کم روبرویم بایستد و بگوید...
این سرنوشت حالا گیرم نه که شوم بل متفاوت را کدام دست برای متولدین دهه سی و چهل و پنجاه خورشیدی رقم زد؟
بگوید چگونه می توان کودک بود و ناگهان از خردسالی به بزرگسالی پرتاب شد بی آنکه نوجوانی کرد و جوان شد؟
چگونه می شود دست های کوچک را مشت کرد و مشت را گره کرد و گره ی میان ابروان را باز نکرد و برای همه ی عمر اخمو و تلخ باقی ماند؟

از ماهی سیاه کوچولو به اصول مقدماتی فلسفه رسید و روزنامه فروخت و کتک خورد و در رفت؟
چطور می شود بی آنکه زمزمه را فرا گرفته باشی فریاد زدن را از بر بدانی؟

بی آنکه زنده گی کردن را تجربه کرده باشی مرگ را با چشمان باز بلد باشی؟
بی آنکه شادی را روخوانی کرده باشی اندوه را بر دیوارها رونویسی کنی؟

چگونه می شود یاد داد که پنهان کردن و وانمود کردن و انکار کردن شرط بقاست؟
من دلم می خواهد به کسی رای بدهم که دم دستم که نه لااقل دورتر ار من بایستد و به من بگوید چرا باید ترسید و پنهان شد؟
چرا باید نترسید و سرموضع ماند؟
چرا باید دروغ گفت؟

من دلم می خواهد به کسی رای بدهم که برای این همه پرسش پاسخی بیابد.

کسی که اگر پاسخی ندارد و اشکی نمی ریزد و آهی نمی کشد دست کم لبخندی بزند و دستی به رفاقت بفشارد و آرزوی آرامش کند.
من دلم می خواهد به کسی رای بدهم که گذشته ی گم شده ی من و ما را پس بدهد.
حتی اگر شده برای یک روز.

زینب

 

چگونه سفر خواهد کرد از تو وقتی که سايه اش در چشمهايت رنگ می بازد و در اشکهايت خيس می خورد؟

وقتی غبار خاطره هايش روی پلکهايت نشسته است تا هر ثانيه نگاهت را پر کند؟

وقتی  که بوی حضورش در مشامت پيچيده است و می رود تا که بيشتر بماند؟

چگونه سفر خواهد کرد از تو...؟!؟!

چگونه؟!؟!؟

                                                           با تمام وجودم برايت آرزوی صبر می کنم.

                                                           دوستت دارم .

 

 

زینب

 

روزهايی هست که اصالت آن از رنگ شبنم عقربه هايش پيداست و يک آدم ديوانه می خواهد که از تنگاتنگ بغض هر لحظه اش شعر بيافريند.

...زندگی...

... کم آورده ام... اندازه يک عمر... اندازه يک زندگی!!!

 

زینب

 

گيج شده ام.

خشکبوته های پاييزی از هيچ آييژکی گر نمی گيرند.

حروف شب نما زير انگشتان لرزان من تاريک می شوند.

شروه خوانان چاووشی می خوانند اما به پيشواز نمی روند.

دستی به کار چيدن نيست، همه زير پا له می کنند و می روند.

گيج شده ام.

يعنی همين تماشا ما را بس بود؟

صدايم کن. اين دفعه می ترسم خوابم ببرد.

 

 

زینب

 

همه چيز جدا می افتد.

مرکزيت نمی توان ايجاد کرد.

هرج و مرج مطلق جهان را فرا گرفته است.

خوی و سيرتی که از خون،تيره و تير است ... لجام گسيخته

وهمه جا آيين بی گناهی منسوخ گشته است.

خوبان ايمان خود را از دست داده اند،

و بدان از شدتی پر هيجان آکنده گشته اند.

تا خودمان نخواهيم موجود عالیتری به نجات ما نخواهد آمد.

نه خدا ... نه قيصر ... نه تريبون...

اگر بخواهيم از بدبختی نجات يابيم؛ اين کار را خود بايد به تنهايی انجام دهيم.

 

زینب

 

غروب از صدای کلاغ ها پر می شود ، کلاغ ها از تشعشع نارنجی غروب

جوری حس لازم و ملزومی دارند با هم

اما در نهايت ، نارنجی شرط لازم است برای غروب اما کلاغ نه!

و دقيقا همين کلاغ رو منزوی می کند

و غروب را با شکوه ...

 

زینب

 

چشمهايم را سيل با خود برد

مشق امشب ” باز باران “ است.

زینب

 

آنان که رفته اند کار حسينی کرده اند و آنان که مانده اند بايد کار زينبی کنند.“

ساده است و با شکوه

ولی ساده تر از آن فراموش کردنش است ...

برای نسل ما که اينک بازمانده است کافی ست از شکوه اين جمله دمی باز بماند،

کافی ست راه گم کرده روی در روی باد بايستد٬

آن وقت است که ديگر بی آنکه بخواهی نوبت ما ميرسد که بر باد برويم...

کافی ست از شکوه اين جمله دمی غفلت کنی و حس کنی در اين غوغای غريب تنهايی

آن وقت است که کم کم بی آنکه بخواهيم محو ميشويم در تمام اين فلسفه های بيهوده که برای نسلمان می پيچند.

نسل خسته از وراثت اعتقاد !!!!

نسل قربانی سکوت انديشه ها!!!

نسل بی فرصت!!!

نسل خسته از تکرار فرياد !!!

نسل بازمانده از تندی گامهای لحظه ها!!!

نسل جستجوی فردا بی آنکه امروزی باشد !!!

...

ببين به همين سادگی برايت فلسفه می پيچند...

به همين سادگی هويت و ريشه ات چيز ديگری معنی ميشود .

و به همين سادگی باور ميکنيم که چشم تنگ جهان از بودن نسل ما پر است.

باور ميکنی تو هم از همان نسلی که ميگويند دارند رنگ می گيرند در هزار رنگ ها.

همين کافی ست که شکوه اين جمله را فراموش کنيم.

همين کافی ست که همه چيز را فراموش کنی

به همين سادگی ...

زینب