|
سر رسيد اينجا هم تمام شد...
هر کس بهايی می پردازد. بعضی ها بهای رفتن... بعضی ها بهای ماندن. بعضی ها دلشان را می گذارند و می روند. بعضی ها می مانند بی دل بستن. بعضی ها دل می کنند و ميروند. بعضی ها می مانند چون نمی توانند دل ببرند. از همه و همه اينها بارها و بارها نوشتم . ولی من.. خودِ من ... هنوز که هنوز است تکليفم را با اين دل نمی دانم... اگر پا گذاشتم به دنيای شما! اگر شريکتان کردم در دنيای خود! همه از سر تنهايی و سکوت زندگی ام بود... من کی با شما سخن از عشق گفته ام؟ هر چه بود قصه همان دل بود که تکليفش را نمی دانم...
حالا فقط اميدوارم، فقط اميدوار... انگشتانم تير می کشند. از رو نويسی خسته ام. خداحافظ رای من... دل من..
از ماهی سیاه کوچولو به اصول مقدماتی فلسفه رسید و روزنامه فروخت و کتک خورد و در رفت؟ بی آنکه زنده گی کردن را تجربه کرده باشی مرگ را با چشمان باز بلد باشی؟ چگونه می شود یاد داد که پنهان کردن و وانمود کردن و انکار کردن شرط بقاست؟ من دلم می خواهد به کسی رای بدهم که برای این همه پرسش پاسخی بیابد. کسی که اگر پاسخی ندارد و اشکی نمی ریزد و آهی نمی کشد دست کم لبخندی بزند و دستی به رفاقت بفشارد و آرزوی آرامش کند. چگونه سفر خواهد کرد از تو وقتی که سايه اش در چشمهايت رنگ می بازد و در اشکهايت خيس می خورد؟ وقتی غبار خاطره هايش روی پلکهايت نشسته است تا هر ثانيه نگاهت را پر کند؟ وقتی که بوی حضورش در مشامت پيچيده است و می رود تا که بيشتر بماند؟ چگونه سفر خواهد کرد از تو...؟!؟! چگونه؟!؟!؟ با تمام وجودم برايت آرزوی صبر می کنم. دوستت دارم .
روزهايی هست که اصالت آن از رنگ شبنم عقربه هايش پيداست و يک آدم ديوانه می خواهد که از تنگاتنگ بغض هر لحظه اش شعر بيافريند. ...زندگی... ... کم آورده ام... اندازه يک عمر... اندازه يک زندگی!!!
گيج شده ام. خشکبوته های پاييزی از هيچ آييژکی گر نمی گيرند. حروف شب نما زير انگشتان لرزان من تاريک می شوند. شروه خوانان چاووشی می خوانند اما به پيشواز نمی روند. دستی به کار چيدن نيست، همه زير پا له می کنند و می روند. گيج شده ام. يعنی همين تماشا ما را بس بود؟ صدايم کن. اين دفعه می ترسم خوابم ببرد.
همه چيز جدا می افتد. مرکزيت نمی توان ايجاد کرد. هرج و مرج مطلق جهان را فرا گرفته است. خوی و سيرتی که از خون،تيره و تير است ... لجام گسيخته وهمه جا آيين بی گناهی منسوخ گشته است. خوبان ايمان خود را از دست داده اند، و بدان از شدتی پر هيجان آکنده گشته اند. تا خودمان نخواهيم موجود عالیتری به نجات ما نخواهد آمد. نه خدا ... نه قيصر ... نه تريبون... اگر بخواهيم از بدبختی نجات يابيم؛ اين کار را خود بايد به تنهايی انجام دهيم.
غروب از صدای کلاغ ها پر می شود ، کلاغ ها از تشعشع نارنجی غروب جوری حس لازم و ملزومی دارند با هم اما در نهايت ، نارنجی شرط لازم است برای غروب اما کلاغ نه! و دقيقا همين کلاغ رو منزوی می کند و غروب را با شکوه ...
” آنان که رفته اند کار حسينی کرده اند و آنان که مانده اند بايد کار زينبی کنند.“ ساده است و با شکوه ولی ساده تر از آن فراموش کردنش است ... برای نسل ما که اينک بازمانده است کافی ست از شکوه اين جمله دمی باز بماند، کافی ست راه گم کرده روی در روی باد بايستد٬ آن وقت است که ديگر بی آنکه بخواهی نوبت ما ميرسد که بر باد برويم... کافی ست از شکوه اين جمله دمی غفلت کنی و حس کنی در اين غوغای غريب تنهايی آن وقت است که کم کم بی آنکه بخواهيم محو ميشويم در تمام اين فلسفه های بيهوده که برای نسلمان می پيچند. نسل خسته از وراثت اعتقاد !!!! نسل قربانی سکوت انديشه ها!!! نسل بی فرصت!!! نسل خسته از تکرار فرياد !!! نسل بازمانده از تندی گامهای لحظه ها!!! نسل جستجوی فردا بی آنکه امروزی باشد !!! ... ببين به همين سادگی برايت فلسفه می پيچند... به همين سادگی هويت و ريشه ات چيز ديگری معنی ميشود . و به همين سادگی باور ميکنيم که چشم تنگ جهان از بودن نسل ما پر است. باور ميکنی تو هم از همان نسلی که ميگويند دارند رنگ می گيرند در هزار رنگ ها. همين کافی ست که شکوه اين جمله را فراموش کنيم. همين کافی ست که همه چيز را فراموش کنی به همين سادگی ... |
